بهار

بهار ، زن جوان همسايه است

كه تازه به اين محل آمده !

هر بار ، كه رخت شسته ی سبزش را

در آفتاب آخر اسفند ، پهن ميكند ،

 باد ،

شكوفه های درخت پير سيب را

روی موهای او ، ميريزد ...

 

گاهی هم كه به خواب كودكش سرك ميكشد ،

پيشانی اش را ميبوسد و شكوفه ای می افتد ،

صدای بلند دلخوشی ،

تا ... خانه ی ما ، می آيد !

 

او سخت ، رنگ تيره ی ابرها را

دوست دارد

و برای پر كردن خالی ی سفره اش ،

بوی تكه ای نان تازه ی داغ 

و پياله ای باران ،

كافی ست !

 

با لالال يی اش شبها :

گنجشكهای خيس ،

بخواب ميروند

و با رنگ صبح :

دوباره بهار را

می آورند ...    

 

  
نویسنده : نازلی منصوری فر ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤


 

   قار قار  كلاغ ها را

   سوز بادی سرد ،

  روی برهنگی ی چنارها ريخته است ....

  ( به گمانم ميهمان آمده است )

 كفش های خيس زمستان پشت دراست !

 

  خدا كند اينبار ،

      در مدرسه های بی نيمكت و ميز

     بخاری های فرسوده ی نفتی 

      آتش نگيرند!

      و باريكه راه های سنگلاخی ی روستاهای دور ،

      در برف ، گم نشوند !

  خدا كند اينبار :

   كلاغ ، خوش خبر باشد !

 

                          

  
نویسنده : نازلی منصوری فر ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤


 

زردها بيخود قرمز نشدند

قرمزی رنگ نينداخته است

بيخودی بر ديوار

صبح پيدا شده از آن طرف کوه اما ،

دهكده پيدا نيست !

گرته ی روشنی مرده ی برفی همه كارش آشوب

بر سر شيشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

 

دهكده پيدا نيست !

من دلم سخت گرفته است از اين،

ميهمانخانه ی مهمان كش روزش تاريك

كه به جان هم نشناخته انداخته است ،

چند تن خواب الود ،

چند تن ناهموار،

چند تن ناهشيار.

( برف - مجموعه اشعار  نيما يوشيج )

  
نویسنده : نازلی منصوری فر ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٤


 

... از اينجا كه نشسته ام ، كوه های پر برف پيدا هستند و اين آسمانی كه حالاديگر به اينهمه آبی بودنش ميبالد و باد - گرچه دستهايش سرد است اما گرما گرم نوازش ابرهاست - خوشا به حال ابرها ..... چه كسی ميداند با باد تا كجای اين ناكجاآباد ميروند . واقعا چه كسی ؟!

ُُدُرسا حالا مدرسه است . تمام نقاشيهايش را روی در يخچال چسبانده ام - اينکار را دوست دارد . نگاهشان كه ميكنم بی هوا لبخند ، خودش ميآيد ... در تمامشان - من هستم - نارنجی و قرمز . ميگويد چون پاييز را دوست داری !  گاهی هم تماما سبز يا آبی هستم . از دوست داشتن اين دو رنگ ، خبر دارد . چشمم روی شعری از يانس ريتسوس در برگ دی ماه تقويم آشپزخانه مانده است :

                        صلح خواب كودك است ،

                        صلح نان داغ است بر سفره ی جهان ، 

                        ......

                       

  
نویسنده : نازلی منصوری فر ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ،۱۳۸٤


 

          ... برای تمامی ی آدمهايي كه باران را قد من دوست دارند :

              پراكنده هايی از  بارانه ها   منتشر شد :

               http://www.persianbook.net/structure/books.php?query=17&bid=13161

  
نویسنده : نازلی منصوری فر ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤


 

امشب ، شب يلدا ست .

خورشيد زود تر از هر وقت ديگری بخواب رفته است و فردا ديرتر از هميشه بيدار خواهد شد و ماه ،هيچ خوابش نميآيد !

گوشه ی آسمان نشسته و ابرها را بخود پيچيده است و تا تمام ناتمام شب سر آن دارد كه از سالهايی دورـ مردماني دور ، شعرهايی را كه از بر ميداند با گويشی زمستانی ، تا خود صبح  بخواند :

آری ، آسمان شاد است ،

و گيتی از غم آزاد است .

روشن تر سخنی گو ،          مارگر ضحاك در بند است

جهان بر شادی ی ما خنده بر لب شادمان گشته 

تو گويی آسمان بر جشن ايران نغمه خوان گشته 

...

            

     

  
نویسنده : نازلی منصوری فر ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤


 

پرواز را ...

در خاكستری ی آسمان شهر من ، روزهاست كه پرنده و پرواز مثل خاطره ای محو، بی رنگ اند !

كاش فروغ بود و ميديد كه چگونه اينروزها پرنده پيش از پرواز : مردنيست !

و انسان امروز شهرم ، شبها بی خواب آبی ی آسمانست ...  

  
نویسنده : نازلی منصوری فر ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤


 

ميبينی ؟!

چگونه چارفصل ،

             چار نعل ،

                   از ميان درختان و برگها ميگذرد ؟!

          فانوس ماه را ،

          بالاتر بگير !

كه تنها ،

   گردی از اين عبور ،

          بر چار چوب پنجره ها خواهد نشست !

حتی ،

حتی اگر باران :

                     از سر صبح تا تمام پاييز ،

                     يكريز ببارد ...

         

  
نویسنده : نازلی منصوری فر ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤


 

پاييز :

  نارنجيُ برگ، برگ ...

   پُر از انارُ  قار،قار ...

دلم باران ميخواست :

  باران گرفت ...

  دلم گرفت ...

دلم آفتاب خواست :

  آفتاب شد .

دلم :

 بهانه ميگيرد ...

  
نویسنده : نازلی منصوری فر ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤


 

روز ، باران با خود آورد

صبح ، اما لاجوردی بود

روز ، باران با خود آورد

از سر صبح اندكی دلگير بودم

...

فرناندو پسوآ - برگردان : مسافر

همان مسافری كه رفت و سقاء ها را جا گذاشت.

بزودی باران ، دوباره قمری ها را زير اين طاقی جمع خواهد كرد . ميبينی ؟

دلخوشی ها كم نيست !

صبح ، كه دختركم را ميرساندم ، هنوز كوه ها در انبوه ی نرمی از مه خواب بودند و ما بايد آهسته حرف ميزديم . 

  
نویسنده : نازلی منصوری فر ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٤