بهار
بهار ، زن جوان همسايه است
كه تازه به اين محل آمده !
هر بار ، كه رخت شسته ی سبزش را
در آفتاب آخر اسفند ، پهن ميكند ،
باد ،
شكوفه های درخت پير سيب را
روی موهای او ، ميريزد ...
گاهی هم كه به خواب كودكش سرك ميكشد ،
پيشانی اش را ميبوسد و شكوفه ای می افتد ،
صدای بلند دلخوشی ،
تا ... خانه ی ما ، می آيد !
او سخت ، رنگ تيره ی ابرها را
دوست دارد
و برای پر كردن خالی ی سفره اش ،
بوی تكه ای نان تازه ی داغ
و پياله ای باران ،
كافی ست !
با لالال يی اش شبها :
گنجشكهای خيس ،
بخواب ميروند
و با رنگ صبح :
دوباره بهار را
می آورند ...
قار قار كلاغ ها را
سوز بادی سرد ،
روی برهنگی ی چنارها ريخته است ....
( به گمانم ميهمان آمده است )
كفش های خيس زمستان پشت دراست !
خدا كند اينبار ،
در مدرسه های بی نيمكت و ميز
بخاری های فرسوده ی نفتی
آتش نگيرند!
و باريكه راه های سنگلاخی ی روستاهای دور ،
در برف ، گم نشوند !
خدا كند اينبار :
كلاغ ، خوش خبر باشد !
زردها بيخود قرمز نشدند
قرمزی رنگ نينداخته است
بيخودی بر ديوار
صبح پيدا شده از آن طرف کوه اما ،
دهكده پيدا نيست !
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه كارش آشوب
بر سر شيشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
دهكده پيدا نيست !
من دلم سخت گرفته است از اين،
ميهمانخانه ی مهمان كش روزش تاريك
كه به جان هم نشناخته انداخته است ،
چند تن خواب الود ،
چند تن ناهموار،
چند تن ناهشيار.
( برف - مجموعه اشعار نيما يوشيج )
... از اينجا كه نشسته ام ، كوه های پر برف پيدا هستند و اين آسمانی كه حالاديگر به اينهمه آبی بودنش ميبالد و باد - گرچه دستهايش سرد است اما گرما گرم نوازش ابرهاست - خوشا به حال ابرها ..... چه كسی ميداند با باد تا كجای اين ناكجاآباد ميروند . واقعا چه كسی ؟!
ُُدُرسا حالا مدرسه است . تمام نقاشيهايش را روی در يخچال چسبانده ام - اينکار را دوست دارد . نگاهشان كه ميكنم بی هوا لبخند ، خودش ميآيد ... در تمامشان - من هستم - نارنجی و قرمز . ميگويد چون پاييز را دوست داری ! گاهی هم تماما سبز يا آبی هستم . از دوست داشتن اين دو رنگ ، خبر دارد . چشمم روی شعری از يانس ريتسوس در برگ دی ماه تقويم آشپزخانه مانده است :
صلح خواب كودك است ،
صلح نان داغ است بر سفره ی جهان ،
......
... برای تمامی ی آدمهايي كه باران را قد من دوست دارند :
پراكنده هايی از بارانه ها منتشر شد :
http://www.persianbook.net/structure/books.php?query=17&bid=13161
امشب ، شب يلدا ست .
خورشيد زود تر از هر وقت ديگری بخواب رفته است و فردا ديرتر از هميشه بيدار خواهد شد و ماه ،هيچ خوابش نميآيد !
گوشه ی آسمان نشسته و ابرها را بخود پيچيده است و تا تمام ناتمام شب سر آن دارد كه از سالهايی دورـ مردماني دور ، شعرهايی را كه از بر ميداند با گويشی زمستانی ، تا خود صبح بخواند :
آری ، آسمان شاد است ،
و گيتی از غم آزاد است .
روشن تر سخنی گو ، مارگر ضحاك در بند است
جهان بر شادی ی ما خنده بر لب شادمان گشته
تو گويی آسمان بر جشن ايران نغمه خوان گشته
...
پرواز را ...

در خاكستری ی آسمان شهر من ، روزهاست كه پرنده و پرواز مثل خاطره ای محو، بی رنگ اند !
كاش فروغ بود و ميديد كه چگونه اينروزها پرنده پيش از پرواز : مردنيست !
و انسان امروز شهرم ، شبها بی خواب آبی ی آسمانست ...
ميبينی ؟!
چگونه چارفصل ،
چار نعل ،
از ميان درختان و برگها ميگذرد ؟!
فانوس ماه را ،
بالاتر بگير !
كه تنها ،
گردی از اين عبور ،
بر چار چوب پنجره ها خواهد نشست !
حتی ،
حتی اگر باران :
از سر صبح تا تمام پاييز ،
يكريز ببارد ...
پاييز :
نارنجيُ برگ، برگ ...
پُر از انارُ قار،قار ...
دلم باران ميخواست :
باران گرفت ...
دلم گرفت ...
دلم آفتاب خواست :
آفتاب شد .
دلم :
بهانه ميگيرد ...
روز ، باران با خود آورد
صبح ، اما لاجوردی بود
روز ، باران با خود آورد
از سر صبح اندكی دلگير بودم
...
فرناندو پسوآ - برگردان : مسافر
همان مسافری كه رفت و سقاء ها را جا گذاشت.
بزودی باران ، دوباره قمری ها را زير اين طاقی جمع خواهد كرد . ميبينی ؟
دلخوشی ها كم نيست !
صبح ، كه دختركم را ميرساندم ، هنوز كوه ها در انبوه ی نرمی از مه خواب بودند و ما بايد آهسته حرف ميزديم .
